تبليغاتX
گفتمان فکری

گفتمان فکری

دست نوشته

سلام  بر دوستان عزیز کسانی که مرا میشناسند میدانند یه ۲ ماهی است که خدمت سربازیم تموم شده خدا را شکر میکنم که تونستم در این مسئله مهم زندگی سربلند باشم راستی دیروز داشتم یه سری برگه ها را جابجا میکردم که چشمم خورد به یه دست نوشته ای که در زمان سربازی نوشته بودم برام خیلی جالب بود فکر کنم زمانی نوشته بودمش که از دست خدمت خسته شده بودم

از این جا دیگر خسته شده ام دیگر حوصله ای ندارم ادامه دادن برایم سخت شده ولی چه کنم چه کنم که اهل جا زدن نیستم گرچه اگر جا بزنم برایم گران تمام خواهد شد ۱۹۵ روز مانده به اتمام رقم کمی نیست ولی چون میگذرد غمی نیست.

خدمت برای همه جوانان ما شده است بلا و بیشتر آنها از آن به نوعی در فرار هستند میخواهند به هر نحوی از زیر آن شانه خالی کنند ولی میخواهم بگویم خدمت همیشه بلا نیست خدمت میتواند نعمت هم باشد نعمتی که برای جامعه و خود فرد مفید است.

سختی و مشقت برای افراد لازم است تا بفهمند کجای کارند در زندگی از این بدتر ها هم نصیبشان خواهد شد مصائب خدمت مثل واکسنی میماند که انسان را از مبتلا شدن به بیماری مشکلات و کم آوردن در مقابل آنها در آینده واکسینه میکند.

احساس میکنم این واکسن بر من در آینده اثر خواهد کرد خدمت برای من ضررهای داشته است ولی این ضررها مقدمه ای بر پیروزی های آینده من خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 17:15  توسط رضا رحمانی  | 

برنامه زمانی

سلام بر همه عزیزان

امروز در تهران هستم داشتم در مورد تصمیمی که اخیراْ در رابطه با انتخاب ارشد یا خدمت گرفتم بیشتر

فکر می کردم تصمیمی که در نهایت به ادامه خدمت کردنم انجامید در حالی که موقعیت ادامه تحصیل 

را داشتم.

در خانه نشسته بودم که  به چند دور نگری به آینده که در زمان قبل بهش فکر کرده بودم پرداختم 

طی استعلام از تجارب دیگران و اخبار واصله از منابع معتبر به نتایج ذیل رسیدم:

تولد شروع مدرسه (سن ۷ سال )  اخذ دیپلم سن ۱۷ سال) تا اینجا چه میخواستم چه نمی خواستم

 همین بود که بود قابل تغییر نبود البته انتخاب رشته مناسب دست خودم بود بگذریم حالا یه فرد

 ۱۷ ساله دیپلم گرفته چندین برنامه زمانی جلو روشه که من اونا را به صورت بندهای جداگانه 

تفکیک کردم.

۱- (سن ۱۷ سال) اگر در زمان مدرسه درس بخونی همون سال اول دانشگاه قبول میشی که معمولاً

همه در اون سن به دنبال بازی گوشی هستند مخصوصاً پسرها گیریم جزء همون آدما باشی یه سال

 پشت کنکور می مونی (سن ۱۸ سال) میخونی برای سال بعد و احتمالاً برات یه اعصاب خوردکنی

 و استرس طبیعتاً ایجاد میکنه که در بعضی مواقع کار را به جاهای باریک می کشونه با فرض قبول

 شدنت میری دانشگاه اگر تو شهر خودت باشه که بازم جای شکرش باقیه بعد از یک سال پر از استرس

 به دانشگاه میری شروع یک راه پر فراز نشیب ۴ الی ۵ سال در محیط تلخ وشیرین و البته پر استرس

 دانشگاه درس میخونی دانشگاه تموم میشه (سن ۲۳ سال ) دوست داری ادامه تحصیل بدی

ولی چون سیستم یه مقدار زیادی مورد داره باید تلاش زیادی برای برآورد خواسته ات بکنی اینا

همه در شرایطیه که از رشته ات راضی باشی آینده اون را خوب و روشن ببینی از همه مهمتر

 ۶ ماه وقت داری که خودت را معرفی کنی به نظام وظیفه که اگه نکنی هر چی درس خوندی بی ارزش

میشه به خدمت میری یا نه؟باید تصمیم بگیری!میری باید بری تصمیم نداره البته بعضی وقتا بدنبال

 پیچش خدمت هستی ولی خیلی مواقع نمیشه چاره ای  نیست باید بری تا این بار را از دوشت

برداری میری دفترچه را پست میکنی به امید اینکه تو این مدت برای کنکور میخونی و قبول میشی

 یک سال را اینجوری میگذرونی (سن ۲۴ سال ) قبول شدی یکمی هم خدمت کردی به دانشگاه میری

۲ سال از عمرت (از بهترین سالهایش) در فوق لیسانس میگذره (سن ۲۶ سال ) حالا باید چی کار

کرد دنبال کار میگردی ولی کارت نداری کسی بهت کار نمیده میخوای بری خدمت میگی "بابا ولش کن

اون چند وقتی که توش بودم برای هفت پشتم بسه" دنبال دکترا میری حتی شده تو خارج هم باشه

موردی نداره یک سال برای زبان و ویزا تحصیلی وقت صرف میکنی (سن ۲۷سال ) خارج جور شد

با پول یا بورس‌  ۳ الی ۴ سال در خارج می گذره (سن ۳۰سال ) نه ازدواج کردی نه زندگی داری

 نه از زندگی لذتی به اون شکل بردی و نه دیگه میتونی ببری به دلیل مدت زیاد در استرس بودن موهات

احتمالا ریخته باشه یه پیر پسری هستی که دیگه نای نه زندگی داره نه خودشا مثل خیلی از اساتیدی

 که میشناسیم شیکمم که در آوردی تازه خدمته هنوز مونده.

۲- (سن ۱۷سال ) قید درس را میزنی میری دنبال شغل و یه جایی کار یاد میگیری ۲سال اینجوری

 میگذره و یه پسندازی هم قاعدتا داری(سن ۱۹سال) به خدمت میری تمومش میکنی با تموم

سختی های که داره ۲ساله تموم میشه (سن ۲۱سال ) به دنبال کاری میری که قبلا درش تخصص

 یافتی چند سال کار میکنی با یه پسندازی مناسب میتونی یه جایی را برای خودت فراهم کنی

 (سن ۲۴ سال ) ازدواج و شروع یه زندگی جدید، سرحال بودن و نیروی مضاعف جوانی در ابتدای

زندگی جزء خصوصیات این برنامه زندگی است.ولی لازم به ذکر است که تحصیلات عالیه نداری

 اگر برات مهم نباشه مشکلی نیست با خودت میگی" کسایی که لیسانس دارن چه گلی

 به سرشون زدن بیشترشون که داغونند "شایدم راست داری میگی

۳- در بند اول  تا گرفتن لیسانس را داشته باش (سن ۲۳سال ) پست دفترچه اعزام به خدمت شروع

خدمت تا۲سال گرفتن وقت ولی بلاخره تمام (سن ۲۵سال) حالا میتونی هم به فکر ادامه تحصیل

باشی هم ازدواج هم هر کاری که بشه انجام بدی مثل سفر به خارج از کشور یا استفاده درست

از مدرک تحصیلی و غیره

۴- در بند اول تا گرفتن فوق لیسانس را داشته باش(سن ۲۶ سال )  به آقوش نظام بر می گردی ولی با

 تجارب قبلی از خدمت دیگه میدونی چه جوری برخورد کنی خدمت را تموم میکنی (سن ۲۹سال ) دنبال

ازدواج میری ولی باید یه کاری پیدا کنی کار را پیدا میکنی ولی شاید اون کار زیاد موقعیت مناسبی نباشه

ازدواج  می کنی (سن ۲۹سال ) تازه در تمام این حرفا اگه بتونی یه کیس مناسب برای ازدواج پیدا کنی

 که خیلی خوش شانسی آوردی شروع زندگی در ۲۹سالگی ریخته شدن احتمالی موها و از قیافه افتادن

 از عواقب بندهای اول و چهارمه

۵- البته در بند اول خیلی جاهاش میشه از سیستم خارج شد و از اونجایی که خارج شدی یه برنامه

زمانی دیگه ای از خودت اجراء کنی اون بر میگرده به خودت مثل رفتن به خارج میتونی قبل از رفتن

 ازدواج کنی یا در جای دیگه میتونی همه بند اول را با داشتن کار مناسب پیش ببری کلاً دست خودته

ولی راه را نباید اشتباه بری که هیچ گاه زمان به عقب بر نمی گرده.

با تمام این حرفا امیدوارم در زندگی به چیزی که می خواهید برسید ولی مواظب باشید

چیزهای دیگه را براحتی از دست ندهید که به دست آوردنش غیر ممکنه زندگی هر انسانی

 ۲۰تا ۳۰سالگی نیست ولی اگر نسبی هم حساب کنید خیلی بیشتر از یک دهه از زندگی

اهمیت داره پس در چگونگی گذران آن اشتباه نکنید.

از وقفه ای که در پست جدید ایجاد شده است صمیمانه پوزش می خواهم این روزها درگیر

انتقالی بودم که هنوز به نتیجه قابل توجه ای نرسیدم ولی به تجاربی خوبی دست پیدا کردم

سعی میکنم در اولین فرصت از تجاربم در امر انتقالی در این وبلاگ دیگران را بی نصیب

نگذارم.

خدانگهدار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 17:41  توسط رضا رحمانی  | 

فرهنگ بردگی

به نام خداوند بخشنده و مهربان

با عرض سلام به دوستان عزیز و دوست داشتنی دلم برای همتون تنگ شده امیداوارم هرچه زود تر شما

را ببینم. علت انتخاب این موضوع این است که در زندگی اخیر من خیلی پیش آمده و جلوی چشم من

هم زیاد اتفاق افتاده است.

بردگی از قدیم در کشورهای غربی بسیار رواج داشته و هرگاه این واژه به گوش ما می رسد ناخودآگاه یاد

برده های سیاه پوست در آمریکا می افتیم اما سال ها است که دیگر که دیگر از بردگی به شکل سابق

خبری نیست و این مورد تا حدود زیادی دیگر به چشم نمی آید ولی صحبت اصلی من در همین ایران

خودمان است صد در صد کسانی که به خدمت سربازی رفته اند به راحتی می توانند قضیه را درک کنند

سربازی جایی است که که پرسنل کادر در آنجا با سرباز مثل یک برده رفتار می کرده و متاسفانه این مورد

بصورت یک فرهنگ در این مجموعه قرار گرفته است باید بگویم واقعا کسانی که مخصوصا تحصیلات عالیه

هم دارند هضم این گونه رفتار بسیار سخت است این مطلب را نزدم که بگویم خدمت سخت است یا بد

است فقط می خواهم به کسانی که این تجربه را تا آخر عمر  نخواهند کرد بگویم که این چنین مسائلی

وجود دارد و منظورم این نبود که من در جایی بد و به این شکل خدمت می کنم  اتفاقا شکر خدا جای من

بسیار عالی است این مطالب بر اساس اتفاقاتی که در اینجا می افتد و به گوش من می رسد نوشته

شده است.ولی لازم به ذکر است که بگویم تعدادی از این پرسنل کادر بسیار با شخصیت هستند و از

حق نباید گذشت به هر حال در هر جامعه آماری استثنا هم وجود دارد منظور اصلی من جوی است که

حاکم بر این سیستم شده است و گویا تا آخر خدمت هم به همین شکل پیش می رود شاید یکی از

دلایل آن شرایط فردی حال حاضر نظامیان تازه وارد است بسیاری از آنها که برای کار به خیلی از درها

کوبیدند ولی دری برایشان باز نشد سرانجام به وارد شدن به نظام رضایت دادند آنها بر خلاف میل باطنی

خود شغلی را برگزیدند این امر می تواند دلیل خوبی برای رفتار آنها باشد.

یادمه یکی از هم دوره ای ها در آموزشی وقتی درجه ها را در روزهای آخر اعلام می کردند می گفت این

درجه ها با درجه های آبگرمکن هیچ تفاوتی ندارند.البته طبق شواهد و اظهارات برخی از دوستان نزدیک

گویا این مسئله فقط در نیروی انتظامی صدق می کند ولی در ارتش و سپاه وضع به گونه دیگری است

ولی باید اعتراف کنم سرباز صفر ها خیلی بد خدمت می کنند بعضی وقت ها ما با دیدن آنها خدا را شکر

می کنیم که جای آنها نیستیم .

سر آخر بقول یکی از دوستانم که می گوید چو می گذرد غمی نیست این روزگاران هم می گذرد هر کدام

از ما سربازان در بیرون از سیستم می توانیم از هر یک از سرهنگ های نظام هم بالاتر باشیم حال چه

کنیم که یک کادری سطح پایین هم به راحتی برای سرباز کار درست می کند.

از این که متن را کامل خواندید تشکر می کنم به امید روزی که سربازی هم تموم شه روزهای خوش

زندگی باز برایمان تکرار شه شما را به خدا بزرگ می سپارم. 

با لباس نظامی-کرمانشاه-میدان آزادی (گاراژ)-کافی نت ۱۱۰

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 19:4  توسط رضا رحمانی  | 

شروع دوباره

با نام خداوند متعال

امیداوارم دوستان عزیز من هر کجا که هستن در سلامتی و صحت کامل باشند مدتی است دور از عرصه

وبلاگ نویسی و فضای مجازی هستم و دلیل این انفکاک را تا حدودی دوستان نزدیک می دانند دلایلی که

 بعضی هایش معلوم و بعضی هم مجهول هستند دلایل معلومی چون آزمون کارشناسی ارشد و دیگری

 رفتن به سربازی که قسمت عمده وقت من را در این مدت  به خودشون اختصاص دادند و دلایل مجهولی

که راستش هنوز برای خودم هم مجهول هستند شاید با خود بگویید بابا یه مطلب هم نمی تونستی

 بزنی شاید حق با شما باشد در کل از همه کسانی که منتظران همیشگی بروز شدن وبلاگ بودن و هر

بار به امید بروز بودنش آن را باز می کردند ولی چیزی جز مطالب قبلی را نمی دیدند پوزش می خواهم

 امیدوارم بتوانند مرا ببخشند.

مطلبی جدید را در دست تحریر دارم و بزودی زود حتما در وبلاگ قرار می دهم با این امید که شروع دوباره

 من در این عرصه تداوم بیشتری داشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 20:26  توسط رضا رحمانی  | 

بهشت

مقدمه:

مطلب امروز فقط برای خنده بوده و دوست ندارم کسی آن را جدی بگیرد من که خیلی خندیدم شاید شما ناراحت شوید زیاد سخت نگیرید و این مطلب را در حد شوخی داشته باشید من خواستم

فضای وبلاگ را تغییر داده و خنده دارش کنم بازم میگم سخت نگیرید.

----------------------------

بهشت چطور جایی است این سوالی است که این روز ها برایم پیش می آید در زمان پیامبر

بهشت را جایی گفتند که سر سبز است آب های روان ،چشمه های زیبا و همه جا سبز

و جنگل های فراوان دارد.

همه ی ما انسان ها از بهشت تا این حد اطلاع داریم و دقیقا نمی دانیم چطور جایی است.

من به عنوان یک انسان امروزی که در کره خاکی زندگی می کند آیا همچنین جایی مرا ارضا می کند؟

نمی دانم شاید تعاریف کامل نیست و باید دقیق تر بررسی شود.

در کل داشتیم تو خونه به این مسایل فکر می کردیم با یکی از دوستانم که به نتایج

جالب توجهی رسیدیم.

آخه تو بهشت بریم چیکار ؟

چشمه و آب های روان که تو همین شمال ما زیاد از این مناظر وجود داره!

جنگل که تا دلت بخواد تو دنیا هست، در مورد حوری های بهشتی که پیامبر وعده دادند

نمی دونم ما که در این دنیا دنبال حوری های بهشتی وار نبودیم آخه تو اون دنیا می خوایم چیکار!!!؟

راستی تو بهشت تلویزیون هست؟فکر نکنم اگه نباشه که خیلی حال گیریه دیگه خبری

از سریال های خفن و فیلم های با حال نیست.

فکر کنم تو بهشت بلال اذان بگه بابا اینجا موذن زاده اردبیلی اذان میگه آدم حال میکنه!

اصلا اونجا میشه مسافرت رفت حال کرد اصلا ماشین هست اینجا آدم لامبورگینی سوار میشه

زندگیه بابا!

جدایی از این حرفا اونجا جایی داره که برف بیاد برنند اسکی و تیوپ سواری کنند کلی حال کنند

دور هم جمع شوند و خوش بگذرونند!

دوربینی هست خاطراتشون را فیلم گرفته و بعدا بزارنند تماشا کنند بخندند!

مجلس عروسی وجود داره که ملت برند توش یک شب بیادماندنی داشته باشند بگند بخندند

برقصند گرچه فکر نمی کنم در اونجا ازدواج معنی داشته باشه!

آیا تا حالا از خود پرسیدید که در بهشت آیا کامپیوتر و اینترنت هست یا نه!!!؟

بابا اگه نباشه که خیلی ضد حاله!

آقا نیما تو بهشت میز پینگ پونگ هست که آدم بره پینگ پونگ بازی کنه

تور و توپ هست بره والیبال!

آیا در بهشت موسیقی هست که به انسان آرامش بده ،برقصونه و حال بده؟

از همه ی اینا سخت تر واسه ی من اینه که اونجا خبری از جام جهانی فوتبال و المپیک نیست!

صحنه های زیبای فوتبال مثل گل شاهین به پرسپولیس یا گل کریس رونالدو به پورتو و...

آخه اونجا کریس رونالدو نباشه که بزنه تو گل آدم حال کنه، چه حالی میده  آخه!

باشگاههای اروپا هم نیست بابا خیلی ضد حاله!

آیا چلسی،لیورپول،بارساو...اینا هیچ کدوم نیستند؟واااای...

این جذابیت ها چی میشن در بهشت؟

در بهشت دیگه عاشق شدن معنی پیدا نمی کنه خدا؟

خدایا این بهشتی که تعریف شده فکر نکنم مردم این دوره زمونه را ارضا کنه خدا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 19:40  توسط رضا رحمانی  | 

جنگل بدون ریشه

سلام

نمی دانم چطور شروع کنم از کجا بگویم اصلا چطور بگویم چی را بگویم نمی دانم

نمی دانم گفتنی هست یا نه! 

خدایا این یک مجازات است یا امتحان؟

خدایا این که ما را در این زمانه ودر این آب و خاک آفریدی، مجازات است یا امتحان؟

شایدم تقدیر!!!

نمی دانم ولی تو خوب می دانی که چه می کشیم.

بله خدا ناشکری نمی کنیم تو را شاکریم و می دانیم که حکمتی در کار بوده که این طور شده!

حکمتت را ناشکری نمی کنیم و قبول داریم می توانست از این بدتر هم شود.

خدایا ریشه ی ما کجاست؟

 ریشه ی ما چه شده است؟   برسر ریشه ی ما چه آمده؟

آیا افت بر ریشه ی ما زده که این چنین بی ریشه ایم؟

خدایا چه نکردیم؟  شاید کاری را که نباید می کردیم کردیم؟

شاید این خواست تو بود! شاید ریشه از نظر تو مهم نبود! وشاید...

خدایا من این روزها سیاوش گوش می دهم و چه زیبا دارد آهنگی مرتبط با حرفهایم.

حرفهای من شاید حرفهای دل خیلی از هم وطنانم باشد می تواند هم نباشد...

                               برایم مهم نیست...

مهم این است که این روزها در آشوب و بلوا دیگر خبری از افکار من و تو نیست...

گویی افکار من و تو بر تخت ICU بیمارستانی به کما رفته.

در این زمانه افکارم مرا ناخواسته می رانند از دیار خویش،

            انگار راهی جز رفتن و رفتن نمانده است.

سخت است...

               سخت است خانه و کاشانه را رها کردن،

چاره ای نیست

     از همه سخت تر فراری شنیدن از مردم است

مردمی که هم خوانی ندارد افکارشان با افکار من و تو ...

خدایا مذهب چیست؟ما را بی مذهب می خوانند!

گناهمان چه بوده؟

مگر تحمیل کرده ایم افکارمان را!؟یا شایدم با باتوم آنها را مثل... زده ایم

چاره ای نیست...

                        شاید این تقدیر ماست.

خدایا کجای کار را اشتباه کرده ایم که در غربت هم جایی نداریم!

غربتیان ما را بحساب نمی آورند چرا؟

آنها که تمدنی ندارند!

آنها که یک دهم ما هم تاریخ نداشته چرا؟

مگر غیر اینست که از آن ماست اولین منشور حقوق بشر...

چرا جایگاهی نداریم در عرصه حقوق بشر!

مواقعی تروریستمان هم می خوانند چرا؟مگر ما چه کرده ایم.

خدایا ریشه مان کجاست؟

چرا نمی توانیم ریشه مان را پس بگیریم؟

خدایا جنگل ها ریشه دارند ریشه ها همه چیز جنگلند!

به ظاهر اینگونه نیست ولی در واقع جنگل بی ریشه هیچ است.

ما هم  مثل جنگلیم،

                           سبزیم...

بعضا طراوتی

                      به ظاهر روپا     

                                         شاداب،

                                                         هردم بیلی قرار جوجه کباب هم می گذاریم...

هنوز بلبل زنده است،

                            می خواند

                                             گرچه صدایش گرفته...

    ساران هنوزم در پروازند،

                                      به زحمت

                                                       بیم عقاب دارند...

امید نمرده

                 هرگز نخواهد مرد،

                                              ولی ریشه...

ریشه گم شده

                   محو نشده،

                                      از بین نرفته...

                                                           دست روزگار این طور خواسته.

خدایا سبز خواهیم ماند تا ریشه مان را  پس بگیریم...

                                              سخت است، تبر هنوز تیز است...

                                                                                 گرچه کمی کند شده،

                                                                                                            اخیرا...

سیاوش دوستت داریم تو با جنگل بدون ریشه ثابت کردی که هنوزبرایمان می خوانی از آن ور دیوار.

حرفت هنوز یادم هست که می گفتی :

با جوونه ها یکی شو قد بکش نگو که سخته

                                                        جنگل تازه به پا کن هر یه آدم یه درخته...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 23:31  توسط رضا رحمانی  | 

ارشد و مشکلاتش

سلام

دارم واسه ی ارشد می خونم مثلا!!!

چی کار کنم عذاب وجدان هم که آدم را ول نمی کنه!!!

خواننده:عذاب وجدان واسه ی چی؟چه ربطی داره؟

ربطش واسه اینه که اگه توی شرایطی باشی که من و امثال من هستند هیچ وقت این سوال

برات پیش نمی اومد.

کاش یه چند درسی می افتادم تا کمی درسم طول می کشید لااقل موقیت ارشد را از دست

 می دادم وهمه چیز را می تونستم توجیه کنم!

ولی من که اهل توجیه نبودم چی شده که می خوام کارام را توجیه

کنم نمی دونم که من را چه شده است.

دیروز دوستم پیامک زد که می خواد بره شمال یه لحظه وسوسه شدم که باهاش برم

بهش گفتم بهت زنگ می زنم دو دل بودم برم یا نرم که یه لحظه یاد کتاب های ارشدم

که تازه خریده بودم افتادم اون همه کتاب انگار داشتن با من حرف می زدنند!

می گفتند ما آینده ی توییم یا شمال رفتن!

شاید مثل شخصیت های سریال lost خیالاتی شدم مهم نیست.

بهش زنگ زدم گفتم دارم برای ارشد می خونم و نمی تونم بیام اولش یه کم ناراحت شد

ولی بدش اومد چادر مسافرتی را ازم گرفتو گفت: بابا پسر درس چه بدرد تو می خوره

تو که احتیاجی به درس خوندن نداری تو که...

یه مشت حرف های تکراری که گوشم پر بود ازشون را زد البته باید بگم که این حرفها روی من

بعضی وقت ها تاثیر می گذاشت.

 الانم داره از شمال بر می گرده کلی هم بهش خوش گذشته ولی من چی  نه یک کلمه

 درستو حسابی درس خوندم نه یه کاری کردم.

در کل قاطی کردم بخونم یا نه.

پدر مادرم فکر می کنند که دارم برای ارشد می خونم هی میگن شهرستان هم بیاری کافیه

شبانه هم باشه مورد نداره آخه نمی دونند که جز تهران جای دیگه بری بدرد نمی خوره

اونم فقط تو دانشگاه های شریف،تهران،امیرکبیر و علم وصنعت ونه جای دیگه!

ارشد که بچه بازی نیست!باید جون کند!!!

از طرفی بچه ها تو فاز خارج افتادن و به طور کلی زدن زمین که این هم توی روند کارم

 در ارشد خوندن رو من تاثیر می زاره.

بعدشم یه نکته بگم خارج درس خوندن خیلی بهتر از ایران خوندنه این یه واقعیته حالا

می خوایم قبول کنیم یا نکنیم.

دامادمون که ارشد می خونه اصلا از ادامه تحصیلش راضی نیست میگه فرق نمی کنه

تازه اون توی علم وصنعت می خونه اینا می گه!

ایناست که یه دانشجویی که می خواد تو ایران درسش را ادامه بده ولی نمی تونه

یعنی مواردی پیش میاد که واقعا باعث دل سردی و عدم انگیزه لازم می شه.

متاسفانه این یه حقیقته نباید این طور باشه ولی هست ما با حقایق زندگی می کنیم

امیدوارم همین روزها از این سردرگمی وگیج زدن ها بیرون بیام وکاری را که درسته انجام بدم. 

حتما نظراتتون را بدید بگید آیا مشکل کجاست؟اصلا مشکلی هست؟

دیدگاهتون در این مورد چیه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 21:41  توسط رضا رحمانی  | 

A4 زندگی

سلام.

وقتی واژه یA4  در یک مکان به زبان می آید من ناخودآگاه به دوران دانشجویی خود

 فکر می کنم و مرا یک لحظه به آن دوران می برد.

دورانی که در آن اساتیدی که سر امتحاناتشان یک  A4 را آزاد کرده و بعضی اوقات هم

بچه ها ی  خودمون به صورت سنگ مفت گنجشک هم مفت به قول معروف یه تیری مینداختند!

این مقدمات را چیدم تا بتوانم خواننده را باجو امتحان A4 آزاد آشنا کنم

 تابرسیم سر اصل مطلب که در آن چقدر آسوده خاطر و بدون استرس کاذبی که

فلان فرمول یادم نره واینا بوده باشیم به سر جلسه می رفتیم!

داشتم به این فکر می کردم که اگر خداوند در زندگی و امتحانات آن یک A4 آزاد می کرد

چه اتفاقی می افتاد؟

همان طوری که می دونید امتحانات خداوند از هر امتحاناتی حتی از ریاضی۲وسیگنال

هم به مراتب سخت تر هستند.

یعنی اگر ما در هر امتحانی یکA4 حاوی تمامی مواردی که در پیروزی در آن امتحانات

به ما کمک می کرد می داشتیم چه می شد ولی می دونم که خیلی حال می داد

می تونستیم از خداوند ۱۰ را بگیریم دیگه!

ولی اگر انسان در A4خود جوابی را داشته باشد شک کند آن را ننویسد و جواب غلط

بغل دستی را که به نظر خود انسانی خدا دوست و خداشناس تر از اوست را بنویسد

چه اتفاقی می افتد؟

شاید خدا می دونه که انسان در هر صورت کاری را می کنه که به نظرش درسته

و به A4 زندگی توجهی نمی کنه.

A4 زندگی  مثل A4 امتحان می مونه اگه بهش توجه بیشتری بشه و خوب پر بشه

وحاوی مطالب کاملی باشه می تونه انسان را همیشه در امتحانات خداوند پیروز کنه.

دوست دارم نظرات خوانندگان را بشنوم تا در این مورد افکار من وتو به یک جمع بندی کلی برسه.

از این که متن را کامل خوندید سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 0:47  توسط رضا رحمانی  | 

آغاز نامه

به نام خداوند بخشنده و مهربان

با درود به دوستاران آزادی بیان و اندیشه

اینجانب رضا رحمانی آغاز کاروبلاگ شخصی خود را اعلام می کنم وبه بینندگان این وبلاگ خوش آمد می گویم

کاربری این وبلاگ کاملا شخصی نیست و نخواهد بود

من دوست دارم این وبلاگ تبدیل به یک پایگاه فکری برای بینندگان ونقطه نظرات آنها در

قالب سوژه های فکری بنده شده که در ذهنم بوجود می آید مواردی که گاه می توان

 اجتماعی باشد گاه فرهنگی،گاه ورزشی وگاه هر موردی دیگری که

یک انسان به فکرش می رسد می تواند باشد

هدف اصلی من از ایجاد این وبلاگ بررسی افکار خود در ابعاد وطیف های مختلف

 فکری موجود در جامعه می باشد

از آن رو که من به آزادی بیان و اندیشه اهمیت بسزای می دهم از شما بیننده ی عزیز

 تقاضا دارم نظرات خود را صریح و گویا بدهید

دوست ندارم پاک کنم هیچ نظری را!!!

ولی اگر در نظری ادب رسانه ای رعایت نشود حتما با سانسور مواجه می شود

ادب مرد به ز دولت اوست...

با تشکرکه به وبلاگ من اومدید

منتظر مطالب جدید من در روز های آتیه باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:5  توسط رضا رحمانی  |